بنیادگرایی اسلامی در خاورمیانه، اوج یا حضیض؟

طوس طهماسبی – اگر بخواهیم تحلیلی کلان و بلند مدت از بنیادگرایی اسلامی در خاورمیانه ارائه دهیم، نتیجه چه خواهد بود؟ این یادداشت تلاش می کند ایده ای مقدماتی را مطرح کند. ماهیت بنیادگرایی اسلامی در سراسر تاریخش از سیدجمال‌الدین اسدآبادی و محمد عبده تا داعش و بوکوحرام، چیزی از جنس تب در ارگانیسم موجود زنده است، نوعی واکنش و ارتعاش در مقابل پدیده ای ناساز و اضطراب آور. وقتی از تحلیل تاریخی بلند مدت سخن می گوییم به این معنا است که یک بی نظمی و آشوب سیستمی ممکن است ۱۰۰ یا ۱۵۰ سال طول بکشد. در مورد خاورمیانه اسلامی این آشوب سیستمی از حدود دو یا سه دهه پایانی قرن نوزدهم آغاز شده و از پایان دهه هشتاد قرن بیستم بدین سو به اوج خود رسیده است. در طول این ۱۲۰ سال گستره و شدت عمل بنیادگرایی با درجه تغییر و استحاله فرهنگی اجتماعی سیستم متناظر بوده است.

در تلگرام بخوانید

در پایان قرن نوزدهم تنها محفل های کوچک فکری بنیادگرا وجود داشتند، چند سال پس از پایان جنگ جهانی اول به تدریج احزاب و گروه های سیاسی بنیادگرا پدید می آیند و بالاخره از آغاز دهه هشتاد میلادی حرکت توده ای و مسلحانه برای کسب قدرت و اجرای شریعت آغاز می شود. در واقع هرچه عناصر فرهنگ و سبک زندگی مدرن بیشتر در جوامع خاورمیانه نفوذ کرده و میزان برخورد و تماس آنها با لایه های اجتماعی کهن بیشتر شده، وسعت و خشونت واکنش بنیادگرایانه شدت گرفته است. به بیان دیگر هر چه امکان همچون گذشته زیستن و از عناصر اجتماعی و فرهنگی مدرن در امان بودن کمتر شده، بنیادگرایی پر حجم تر و خشن تر شده است.

در دهه های آغازین قرن بیستم ساختارها و عناصر مدرن همچون جزیره هایی کوچک در میان دریای کهنگی و رکود فرهنگی خاورمیانه مستقر شدند. آنها به تدریج شروع به گسترش کردند. تا دهه هفتاد میلادی هنوز می شد در محدوده های زیستی-فرهنگی تفکیک شده زندگی کرد و تا حدود زیادی از برخورد یا آغشته شدن به عناصر فرهنگی مدرن در امان ماند. سبک زندگی مدرن محدود به بخش هایی از یکی دو شهر بزرگ یا بندر تجاری بود. جامعه به دو بخش متضاد تقسیم شده بود اما هنوز امکان زیست به سبک کهن در محدوده های نسبتا مجزا و وسیع وجود داشت.

روندی که از دهه هفتاد آغاز و در دهه نود به اوج خود رسید از این قرار بود: افزایش جمعیت شهری، افزایش تحرک و جابه جایی جمعیت، انقلاب رسانه ای و کامپیوتری به همراه افزایش قدرت و استقلال عمل سیاسی کشورهای خاورمیانه در پی افزایش قیمت نفت و پایان جنگ سرد، محدوده های امن زیستی –فرهنگی را تا حدود زیادی از میان برد و موجب مواجهه و اصطکاک ناگزیر و هر روزه عناصر اجتماعی واپس گرا و مدرن با یکدیگر شد.

افغانستان مثال خوبی است. در دوران ظاهر شاه جریان محدودی از مدرنیزاسیون اجتماعی و فرهنگی کابل و بخش های کوچکی از دو یا سه شهر بزرگ را در بر می گیرد اما اکثریت جمعیت یعنی هشتاد درصد آن همچنان در محدوده های زیستی- فرهنگی مجزای خود تحت یک نظم قبیله ای زندگی می کنند. حکومت کمونیست نورمحمد تره‌کی که در سال ۱۹۷۸ سر کار می آید، برنامه مدرنیزاسیون سراسری و اجباری را پیاده می کند. به عبارت دیگر به حریم امن انبوه اقشار اجتماعی کهن تجاوز می کند. در حساس ترین نقطه یعنی مسئله زنان، سوادآموزی زنان و پوشش آنها جرقه انفجار زده می شود.

به تاریخ تحول دینی و سکولاریسم اروپا هم که نگاه کنیم همین الگو را مشاهده می کنیم: زنده زنده سوزاندن منتقدان مربوط به دوران ضعف و بحران نهایی کلیسا بود نه دوران اقتدار آن و متعصب ترین و خشن ترین گروه های شبه نظامی مدافع کلیسای کاتولیک یعنی یسوعیان تنها در آخرین مرحله سلطه کلیسا بر اروپا و در زمانی که کلیسای کاتولیک با بزرگترین چالش فکری و سیاسی تاریخ خود مواجه بود بر صحنه ظاهر شدند.

اما نتیجه چه خواهد شد؟ در کلان ترین سطح، نیروی بنیادگرای موجود در خاورمیانه محکوم به نابودی است چرا که پیچیدگی و ظرفیت سیستمی لازم برای انطباق با الزامات کارکردی جدید را ندارد. در یک سیستم پیچیده ما هم انبوهی از نقش ها و هم انبوهی از ارتباطات در هم تنیده میان آنها را داریم. تمام منابع انسانی و مادی باید فعلیت یافته و به کار گرفته شوند. به صورتی جبری و ساختاری، امکان ندارد بتوان نیمی از جمعیت را در اندرونی و آشپزخانه نگاه داشت، روابط جنسی را درون خانواده منحصر کرد، ربا را از سیستم بانکی حذف یا بر سر توریست ها چادر کشید.

در سیستم پیچیده مدرن که دارای تقسیم کار گسترده و نظام تفکیک کارکردی است ناگزیر فردیت و تنوع عملکرد هر عنصر یا عضو انسانی فربه شده و ارتباطات و نقش های متعدد می یابد. جدا از اینکه هر سیستم اجتماعی دارای نوعی دینامیسم درونی به سمت مدرن شدن یا همان پیچیده شدن البته با سرعت ها و دست اندازهای تاریخی فرهنگی بسیار متفاوت است، یک سیستم ساده در همسایگی یک سیستم پیچیده در دراز مدت قادر نخواهد بود بدون تکامل یا انحلال به حیات خود ادامه دهد.

سطح بعدی اما ما را تاحدودی به زمان و چگونگی تغییر نهایی نزدیک تر می کند. سیستم های اجتماعی فکری به دو شکل تغییرات کلان را تجربه می کنند. حالت اول زمانی است که عناصر سازش گرا و تلفیق گر در سیستم دست بالا را می یابند. آنها ترکیبی از تداوم و استحاله تدریجی سیستم را انتخاب می کنند تا از وقوع یک تغییر انفجاری و بنیان کن پیشگیری کنند. البته این امر لزوما در درازمدت تضمین شده و بی گسست نخواهد بود.

حالت دوم مربوط به زمانی است که یا عناصر سازش گرا از آغاز قدرت چندانی ندارند و یا اینکه در طول زمان راهبرد آنها کم اثر شده و از سیر تغییرات محیط داخلی و خارجی سیستم عقب می مانند. در این شرایط پاک باخته ترین و خشن ترین عناصر واپس گرای سیستم در قالب جنبش های انقلابی ارتجاعی بر صحنه ظاهر شده و منطق بازی را به حالت مرگ و زندگی تغییر می دهند. آنها نه تنها به عناصر نوگرا بلکه به محافظه کارترین لایه های تلفیقی و مردد سیستم اعلان جنگ می دهند. نوع بازی و میدانی که آنها انتخاب می کنند ناگزیر سرعت و شدت تغییرات را به طور تصاعدی افزایش خواهد داد. اگر پیروز شوند ناب ترین و سخت گیرانه ترین روایت های سیستم کهن حاکم شده و تمام عناصر نو یا تلفیقی از میان می روند، اما اگر شکست بخورند، تمامی منابع و انرژی محافظه کارانه موجود در سیستم چه درون خود و چه درون عناصر تلفیقی و مردد را مصرف کرده اند. در اینجا می توان گفت که آن میزان رنج، وحشت و ناامنی که باعث می شود افراد میراث ذهنی کهن خود را که در هیچ شرایط دیگری رها نمی کردند، کنار بگذارند و خود را به درون رودخانه تغییر بیفکنند، کلید طلایی تغییر نهایی است. هیچکس جز بنیادگرایان پاک باخته نمی تواند انبوه اقشار تلفیقی، سازش گرا یا مردد را به این انتخاب وادار کند.

در تلگرام بخوانید

#اسلامگرایی #بنیادگرایی #توسطهماسبی #دیدگاهنو

© 2020 New Vision Research Institute

  • White Facebook Icon