جمهوری اسلامی و عادی / همگانی سازی ستم

وقتی ظلم همگانی، به عنوان بخشی از روزمره مردم پذیرفته شود، طبیعی ست که پس از مدتی واکنش چندانی برنیانگیزد که هیچ، «کاهش مدیریت شده ستم» به مثابه امری مثبت هم قلمداد بشود و در میان مخالفان و منتقدان از آن استقبال هم صورت بگیرد.


در تلگرامبخوانید

علیرضا کیانی

تحلیلگر سیاسی

همیشه این پرسش با نگارنده هست که چرا با این ظلم کثیری که حکومت اسلامی تهران علیه ما ایرانیان روا داشته است و می‌دارد، صدای ما «به اندازه کافی» بلند نیست و فرا‌تر از آن، مانند سال‌های اخیر، گاهی از حکومت و نمایندگان آن، «مچکر» هم هستیم؟ خصوصا وقتی شیوه مواجهه با ظلم حاکمان فعلی را با شیوه مواجهه معترضان دوره حکومت محمدرضاشاه می‌سنجیم، این پرسش بیشتر در ذهن خلجان می‌کند. شیوه برخورد امنیتی‌های دو حکومت به اعتراف برجستگان نظام فعلی گاهی غیرقابل قیاس است، و به عنوان مثال، آیت الله «حسینعلی منتظری» – به عنوان یکی از رهبران انقلاب ۵۷ – ساواک حکومت شاه را در برابر اطلاعات جمهوری اسلامی روسفید می‌داند. اما با این حال صدای اعتراض و انتقاد و درجه آشتی ناپذیری در برابر حکومت شاه بلند‌تر و بیشتر بود. چرا؟

اگرچه بخشی از این تفاوت رویکرد اعتراضی را باید به تفاوت‌های گفتمانی دهه‌های حکمرانی شاه با دوران فعلی گذاشت و اگرچه مختصات فعلی نظم بین الملل نیز در ایجاد این تفاوت بی‌تاثیر نیست، اما به نظرم این تفاوت، می‌تواند علت دیگری هم داشته باشد. درواقع، نگارنده به این نتیجه غیرقطعی رسیده است که حاکمان فعلی ایران در کنترل و یا خاموش ساری اعتراضات موفق بوده‌اند، چون در درجه نخست در «عادی و همگانی سازی ستم» موفق بوده‌اند. آنان ظلم را عادی و همگانی کرده‌اند به این معنا که کثیری از ایرانیان هر روزه و به انحا گوناگون با آن رو به رو هستند و در درجه دوم، وقتی این ظلم همگانی، به عنوان بخشی از روزمره مردم پذیرفته شود، طبیعی ست که پس از مدتی واکنش چندانی برنیانگیزد که هیچ، «کاهش مدیریت شده ستم» به مثابه امری مثبت هم قلمداد بشود و در میان مخالفان و منتقدان از آن استقبال هم صورت بگیرد.

به تجربه ۸۸ بنگریم. با قتل ندا در خیابان و قتل جوانان دیگر و بازداشت‌های زیاد و احکام طولانی مدت زندان و حصر رهبران اعتراضات و حاکم ساختن جوّ ارعاب و ترس، حکومت موفق شد اعتراضات را خاموش سازد. قبح بازداشت و زندان و شکنجه و در یک کلام، ظلم، ریخته بود. حال این وضعیت را در خاطر داشته باشیم و به خرداد ۹۲ بنگریم. در خرداد ۹۲ حکومت تنها «لطف» ی که در حق مردم کرد این بود که در آن انتصخابات و در میان کاندیداهای دستچین شده، رای مردم به کاندیدای منتخب را «شمرد». یعنی یک کار بسیار معمولی که هر حکومت معمولی در دنیا انجام می‌دهد. اما همین کار معمولی، به بخش قابل توجهی از‌‌ همان معترضان ۸۸ چنان احساس کامیابی سیاسی بخشید که در خیابان‌های تهران فریاد «دیکتاتور مچکریم» را هم سر دادند و مهم‌تر از آن بخش بزرگی از نیروهای سیاسی معترض را به پذیرش روند جاری، متقاعد کرد و کار به جایی رسید که حتی رهبرانی چون «میرحسین موسوی» و «مهدی کروبی» و «زهرا رهنورد» که به دزدیده شدن رای خود در ۸۸ معترض بودند، در انتصخابات اخیر هفت اسفند شرکت کردند، بی آنکه حکومت تغییر معناداری در رفتار خود صورت داده باشد.

با توجه به همین مساله بود که دکتر «سعید بشیرتاش» – نویسنده و فعال سیاسی ایرانی – از اصلاحِ «اصلاح طلبان» ایرانی سخن به میان آورد و اشاره کرد که «اصلاح طلبان» ایرانی درواقع «اصلاح شدگان» ایرانی هستند. یعنی آن‌ها بر جای اینکه حکومت را اصلاح کنند، خواست‌های خود و حامیان خود را اصلاح کرده‌اند تا جایی که در انتصخابات ۷ اسفند، رای به «ری شهری» و «درّی نجف آبادی» – به عنوان دو نفر از بزرگترین ناقضان حقوق بشر در جمهوری اسلامی –  را تبلیغ کردند و «اکبر هاشمی رفسنجانی» را همچون بزرگ و مقتدای خود پذیرفته‌اند. جالب آنکه رفسنجانی هم این نظر را به گونه‌ای تایید کرده است وقتی در پاسخ به «ایسنا»، درباب همراهی «اصلاح طلبان» ایرانی – که مخالفان دیروز و همراهان امروزش هستند – با خود گفت: «من عوض نشده‌ام، مخالفان من عوض شده‌اند.»

درواقع، موفقیت سیاسی هر معنایی داشته باشد یک معنی‌اش قطعا این است که مفسران وادار شوند، تو را به همانگونه که هستی، به مثابه یک واقعیت بپذیرند، و حجم این موفقیت زمانی گسترده‌تر است که هرچه غیرمتعارف‌تر باشی و بر این اساس «واقع بینان» را وادار کنی سعی در «جا انداختن» تو داشته باشند. امری که در یک قرارداد نانوشته بین برخی از «تحلیل» گران و نظام اسلامی ایران مشهود است. به عنوان مثال به همین مفهوم انتخابات بنگریم. جمهوری اسلامی در ایران مفهوم انتخابات را عملا به خاک و خون کشیده است و هیچ حرمت و آبرویی برای آن باقی نگذاشته است، اما «ناظران»ی هستند که می نویسند که «انتخابات» در ایران می‌تواند به مثابه یک «قرارداد اجتماعی» نگریسته شود! این یعنی تقلیل و خرج مفاهیم پرهیبت و محترم معرفتی – فلسفی برای آنچه در ایران، انتخابات نامیده می‌شود. درواقع، تجربه نظام مقدس نشان داده است که شما می‌توانید حتی «جمهوری اسلامی» باشید، اما «طبیعی» قلمداد شوید!

حال با توجه به بحث بالا، بیاییم یک موقعیت فرضی را تصور کنیم. به ظلم بی‌حد و حصری که بر بهاییان ایران می‌رود دقت کنید. تبعیض روزمره، زندان طویل المدت، قتل در خیابان، ممانعت از تحصیل، تعطیلی کسب و کار و هر نوع ظلمی که به خاطر می‌آید. حال فکر کنیم همین حاکمان بیایند و یک روز اعلام کنند دیگر هیچ بهایی از تحصیل در دانشگاه منع نخواهد شد. اما در عین حال آن زندان و تبعیض و قتل‌های‌گاه به‌گاه و تعطیلی کسب و کار برقرار بماند. یعنی همچنان «عطالله رضوانی»‌ها در خیابان‌ها کشته شوند و داد خانواده‌اش ستانده نشود. واکنش کثیری از مخاطبان چه خواهد بود؟ با توجه به روحیه‌ای که در سال‌های اخیر دیدیم، احتمالا باز جنبشی از جنس «مچکریم» به راه خواهد افتاد و معترضان به ظلم، به ندیدن وجوه مثبت و منفی بافی متهم خواهند شد و با توجه به جوّی که بعد از خرداد ۹۲ هم به وجود آمد و جمهوری اسلامی معادل ایران پنداشته می‌شود، انگ «ایران هراسی» هم به منتقدان زده خواهد شد.

این همه یعنی ظلمی به پهنه اقیانوس و لطفی به اندازه قطره. من اینگونه می‌پندارم که این یکی از رازهای پایداری جمهوری اسلامی و پذیرش واقعیت آن، حتی در میان مخالفان خودش است. می‌گویند ساکنان ساحل پس از مدتی دیگر صدای امواج را نمی‌شنوند، زیرا به آن عادت کرده‌اند. واقعیت نهفته در این گزاره درباره بخش قابل توجهی از فعالان ایرانی در نسبت آن‌ها با جمهوری اسلامی صدق می‌کند. انگار به رفتار جمهوری اسلامی عادت کرده‌اند. درست است که بر ساحل ستم زندگی می‌کنند اما دیگر صدای امواج ظلم را نمی‌شنوند. هزارالبته نمی‌توان سلیقه و ذائقه افراد را به زور تغییر داد و طبعا اگر کسی به این قدر و اندازه راضی ست، نمی‌توان به آن معترض شد. طبعا برخی از مخالفان، همین حکومت – حال با رویکردهایی متساهلانه‌تر – را می‌پسندند. این لزوما محل ایراد نیست. اعتراض و ایراد نگارنده به دو چیز است؛ اول و در سطحی سیاسی‌تر آنکه انتخاب از میان کاندیداهای منتخب شورای نگهبان را برجای دموکراسی جا نزنیم و دوم و در سطحی عمومی‌تر آنکه مطلوب سیاسی – اجتماعی خود را مطلوب سیاسی – اجتماعی همه مردم ایران نپنداریم.

به عنوان مثال در همین انتصخابات اخیر مجالس خبرگان و شورای اسلامی، بخش قابل توجهی از فعالانی که خود را مخالف جمهوری اسلامی می‌خوانند، به گونه‌ای درباره آن صحبت می‌کردند که انگار درباره انتخابات در یک حکومت متعارف سخن می‌گویند. نهاد ولایت فقیه عملا پذیرفته شده بود و بحث بر سر نوع ولی فقیه مطلوب بود. به تعبیر «محمدرضا نیکفر» گویی از یک سری ایرادات فنی در جمهوری اسلامی صحبت می‌کنند که قابل تعمیر است. چنانکه درباره تونس یا ترکیه صحبت می‌کنند. به شهادت نوع سیستم منحصربه فرد سیاسی در ایران که در قانون اساسی تبلور یافته است و نیز رسالت جهانی که این نظام برای خود در سطح منطقه و جهان قائل است و نیز حجم ستمی که بر مردم ایران روا می‌دارد و داشته است، این حکومت شبیه یک حکومت متعارف نیست.

برخلاف اکثر حکومت‌های امروز دنیا، یکی از تخصص‌های جمهوری اسلامی در مقام نظام سیاسی مستقر ایران، جابجایی مرزهای کابوس و واقعیت است. چه کسی فکر می‌کرد روزی در ایران، بیش از ۴۰۰۰ نفر از زندانیان سیاسی در عرض یکی دو ماه اعدام خواهند شد؟ چه کسی فکر می‌کرد روزی در ایران هنرمندان و روشنفکران ایرانی را سوار اتوبوس خواهند کرد تا آن‌ها را به قعر دره بفرستند؟ چه کسی فکر می‌کرد روزی در ایران مخالفان یا منتقدان سیاسی به همراه همسر یا فرزندشان در خانه‌هاشان کاردآجین خواهند شد؟ چه کسی فکر می‌کرد روزی در ایران ماشین نیروی انتظامی مردم معترض در خیابان را زیر خواهد گرفت؟ چه کسی فکر می‌کرد روزی در ایران کسانی را به جرم آب بازی دستگیر خواهند کرد؟ چه کسی فکر می‌کرد روزی در ایران کسانی به جرم جوک ساختن بازداشت خواهند شد؟ چه کسی فکر می‌کرد روزی در ایران کسی را به جرم تفسیری متفاوت از قرآن و توهین به یونس پیامبر اعدام خواهند کرد؟ چه کسی فکر می‌کرد روزی در ایران به روی زنان «بدحجاب» اسید خواهند پاشید؟

علیرضا کیانیعلیرضا کیانی فعال سابق دانشجویی است که به دلایل سیاسی در ایران از ادامه تحصیل بازماند و در تیرماه ۱۳۹۰ ایران را ترک کرد. در سال ۱۳۹۱ به «دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال ایران» پیوست.

#اصلاحطلبان #آیتاللهخمینی #ظلمدرجمهوریاسلامی #دیدگاهنو #مجلسخبرگان #زندانیسیاسی #مخالفانجمهوریاسلامی #مجلسشورایاسلامی #علیرضاکیانی

© 2020 New Vision Research Institute

  • White Facebook Icon