درآمدی بر شناخت فلسفه سیاسی در روابط بین‌الملل


کارشناس امنیت بین الملل

برای شناخت سیاست خارجی آمریکا باید به مکاتب فلسفی سیاسی در روابط بین‌الملل آشنا بود.  مثلا می‌خواهیم بدانیم سرنوشت وضعیت بحرانی کنونی خاورمیانه چه خواهد شد؟  نقش آمریکا در این زمینه چه خواهد بود؟ آیا سیاست خارجی جمهوری‌خواهان و دموکرات‌ها در آمریکا نسبت به خاورمیانه با یکدیگر تفاوت دارد؟ و  آیا خاورمیانه مزیت خود را برای آمریکا از دست داده‌است؟  این ها سوالاتی است که هر ناظری در خاورمیانه می‌خواهد جواب آن‌ها را بداند.  اما برای پاسخ به این سوالات نمی‌توان صرفا به سیاست روزمره رجوع کرد و یا بر مبنای این که کدام حزب در آمریکا حاکم است، نتیجه‌گیری و  پیش‌بینی کرد. تصمیم‌گیرنده‌ی اول و مجری سیاست خارجی آمریکا شخص رئیس‌جمهور است.  اما سیاست خارجی را حزب او تعیین نمی‌کند.

شکل‌گیری سیاست خارجی در روندی صورت می‌پذیرد که ابتدای آن متفکرانی نشسته‌اند که رئیس‌جمهور تحت تاثیر جهان‌بینی آنان است، و در انتهای آن مشاورانی هستند که آن جهان‌بینی را به خط مشی‌های سیاسی گوناگون ترجمه می‌کنند. به همین جهت بسیار اوقات در تاریخ معاصر شاهدیم که یک رئیس‌جمهور سیاست خارجی رئیس‌جمهور پیش از خود را کم و بیش دنبال کرده، اگرچه از حزب مخالف بوده‌است. دوره‌ی بوش و اوباما از موارد استثنا است که سیاست خارجی دو رئیس‌جمهور تفاوت‌های بینادین داشتند.  اما به نظر می‌آید در دوره‌ی بعدی ریاست‌جمهوری در آمریکا میان دو حزب کمتر تفاوت‌ها تا این حد ریشه‌ای باشد.  یا لااقل نتوان به سادگی بین سیاست خارجی دو حزب تفکیک قایل شد.  برای مثال، در مورد موضوع ایران و خاورمیانه میان هیلاری کلینتون از حزب دموکرات، و کارلی فیورینا و مارکو روبیو  از حزب جمهوری‌خواه تفاوت زیادی قابل تشخیص نیست.  هر سه نفر جمهوری اسلامی را یک خطر مهم برای امنیت ملی آمریکا نامیده‌اند و  نشان داده‌اند که می‌خواهند سیاست‌هایی را پی‌بگیرند که بیشتر مداخله‌جویانه است.   از آن سو، نامزدهایی را  از جمهوری‌خواهان می‌بینیم که مانند رقیب خود  برنی سندرز از دموکرات‌ها، علیرغم اختلافات بنیادی و ریشه‌ای در سیاست داخلی، دیپلماسی غیرمداخله‌جویانه و دیدگاه ایزوله‌گرا را ترویج می‌کنند.

هویت ملی و رسالت آمریکایی

سیاست خارجی آمریکا بر خلاف برداشت ابتدایی که ممکن است پراگماتیک تصور شود، عمیقا در فلسفه و جهان‌بینی آمریکاییان ریشه دارد.  آمریکاییان برای خود رسالتی جهانی قایل هستند که ریشه در تاریخ ملت‌سازی آنان دارد.  برای فهم سیاست خارجی آمریکا لازم است بدانیم آمریکاییان خود را در مختصات جهانی چگونه می‌بینند.  صرف‌نظر از گرایشات و جهان‌بینی‌های متفاوت میان سیاست‌مداران آمریکایی، آنان در مسیر هویت‌سازی ملی خود در چند اصل مشترک هستند.

آمریکاییان خود را ملتی می‌دانند که پیش از هر ملت دیگری مفهوم «آزادی» را در نظم اجتماعی خود نهادینه کرده‌اند.  از حدود چهارصد سال پیش، و اولین گروه‌های مهاجر به آمریکا مفهوم «آزادی» در ذهن آمریکاییان شکل گرفته بود.  دلیل مهاجرت پیوریتن‌ها به آمریکا اصولا  آزادی مذهب بود.  آمده بودند به سرزمینی که در آن‌ جا آزاد و بدون اجبار حکومت‌های مقتدر اروپایی از جمله انگلیس و اسپانیا زندگی کنند.  همچنین آمریکاییان خود را اولین ملتی می‌شناسند که انقلاب کرده، با استعمار جنگیده، آن را شکست داده، و اعلام استقلال کرده‌اند. به همین علت نمی‌توان حضور نظامی و اقتصادی آمریکا در سراسر جهان را بر مبنای تعریف کلاسیک از استعمار توضیح داد.  اگرچه برخی از متفکران چپ‌گرا آمریکا را «استعمار نو» خوانده‌اند، این کشور هیچ‌گاه برنامه‌ای برای حکمرانی در کشور دیگری نداشته‌است.

آمریکاییان همچنین خود را اولین ملتی می‌دانند که حدود دویست و سی سال پیش قدیمی‌ترین قانون اساسی را نوشتند و برای اولین بار مفهوم «دموکراسی» را در نظم اجتماعی خود نهادینه کردند. البته اگر از دموکراسی آتن در دوران باستان چشم بپوشیم. همچنین آنان اولین کسانی هستند که برای حقوق بشر در جامعه‌ی خود قانون نوشتند که به نام «سند حقوق» (bill of rights) شناخته می‌شود.  البته باز اگر از دستور کوروش برای آزادی مذهب صرف نظر کنیم.

دلیل آن چشم‌پوشی و این صرف نظر این است که تجربه‌ی دموکراسی برای یونانیان و یا تجربه‌ی حقوق بشر برای ما ایرانیان یک تجربه‌ی پیوسته‌ نیست.  اما برای آمریکاییان این تجربه‌ها در یک پیوستگی تاریخی به وجود آمده‌اند و تا عصر حاضر هیچ گسست عمده‌ای نداشته‌اند.  به عبارت دیگر آمریکا تنها کشوری در جهان است که رهبر فعلی آن خود را در ادامه‌ی پیوسته و مشروع اولین رهبر این کشور بیش از دو قرن پیش می‌داند و به پیشینیان خود افتخار می‌کند. این پیوستگی باعث شده آمریکاییان بر این باور باشند که تجربه‌ی ملت‌سازی آنان بهترین و بی‌خدشه‌ترین تجربه میان ملت‌های جهان است. از این جاست که مفهومی به نام «ارزش‌های آمریکایی» شکل می‌گیرد. این ارزش‌ها از فلسفه‌ی لیبرالیزم ریشه گرفته‌اند، و به همین دلیل آمریکا خود را کشوری می‌داند که از ابتدای تاسیس برمبنای اندیشه‌ی لیبرال و حقوق بشر بنیاد شده‌است. به همین نسبت نیز خود را منادی لیبرالیزم و حقوق‌بشر در جهان می‌داند.

زمینه‌های فلسفی تاسیس کشور آمریکا

تاسیس کشور آمریکا با آغاز برآمد مکتب فلسفی لیبرالیزم  و  انقلاب فرانسه هم زمان شد. روشن‌فکران آمریکایی ـ که بعدها «پدران بنیان‌گذار» این کشور نامیده شدند ـ تحت تاثیر اندیشه‌های روشن‌فکران هم‌دوره و یا پیش از خود در اروپا در سوی دیگر اقیانوس اطلس بودند.  از جمله سه فیلسوف سیاسی انگلیسی ـ آدام اسمیت، جان لاک، و تامس هابز  ـ که اندیشه‌های لیبرالیسم کلاسیک را طرح کردند، در ساختار قانونی و نظم اجتماعی آمریکا تاثیر زیادی داشتند.

آدام اسمیت ایده‌ی اقتصاد آزاد را طرح کرد، و  ایده‌ی او  حدود یک قرن بعد از تاسیس آمریکا، در اواخر قرن ۱۹ و با شروع انقلاب صنعتی به نظام سرمایه‌داری در این کشور تبدیل شد.  اندیشه‌های جان لاک نیز، باعث گنجاندن مفهوم «حقوق طبیعی انسان» در قانون آمریکا شد.  اندیشه‌های تامس هابز، اما، رابطه‌ی مردم آمریکا با جهان پیرامون خود، و اصول سیاست خارجی این کشور را به ویژه در قرن بیستم شکل داد.

هابز در کتاب مشهور خود «لوایاتان» نظریه‌هایی را در زمینه‌ی مفهوم «قرارداد اجتماعی»، ساختار جامعه و حکومت ارایه می‌دهد.  او کتابش را زمانی می‌نویسد که انگلیس دچار جنگ داخلی (۱۶۴۲ تا ۱۶۵۱) است و هرج و مرج و کشتار از هر سو سرنوشت جامعه را تهدید می‌کند.  هابز ناظر جامعه‌ای است که هر کسی علیه هر کس دیگر می‌جنگد و می‌خواهد موازنه‌ی قدرت را به نفع خود تغییر دهد.   او نتیجه می‌گیرد که جامعه‌ برای بقای خود به حکومتی مطلق و حکمرانی مقتدر نیاز دارد تا بتواند به تضادهای طبیعی زندگی مشترک آدمیان سامان بدهد.  هابز فطرت آدمی را فطرتی ذاتا مخرب برای زیست اجتماعی می‌داند که صرفا منافع خود را دنبال می‌کند.  او نام این پدیده را «وضعیت طبیعی» (state of nature) می‌گذارد. در وضعیت طبیعی همه‌ی موجودات به دنبال بقای خود و حداکثرسازی منافع شخصی هستند. بنابراین وضعیت طبیعی در ذات خود یک وضعیت بی‌نظم و قانون (آنارشی) است. برای نظم بخشیدن به اجتماع بشری، هابز معتقد است تنها راه چاره این است که یک قدرت مرکزی باید بر همه‌ی قدرت‌های محلی تفوق پیدا کند و دیگران را تحت انقیاد خود درآورد. در واقع تنها در نتیجه‌ی «موازنه‌ی قوا» میان مدعیان قدرت است که آدمیان می‌توانند با هم در صلح زندگی کنند.

متفکران آمریکایی مفهوم «وضعیت طبیعی» (که به نام «فضای هابزی» نیز شناخته می‌شود) را به روابط میان کشورها تسری دادند.  از دید آنان روابط درونی کشورها ـ  به دلیل وجود دولت محلی ـ از نظم و قانون برخوردار است. اما روابط خارجی کشورها با یک‌دیگر ـ به دلیل عدم وجود دولت جهانی ـ دچار آنارشی و بی‌قانونی است.

مکاتب فکری در روابط بین‌الملل

تا این جا همه‌ی متفکران سیاست خارجی هم‌نظر هستند که ساحت بین‌الملل، آنارشی است.   اختلاف آنان از جایی آغاز می‌شود که به توضیح علل رفتار کشورها با یک‌دیگر  می‌پردازند، و نسخه‌های متفاوتی را برای غلبه به این فضای آنارشی بین‌المللی عرضه می‌کنند.  در میان مکاتب فکری و فلسفی در سیاست بین‌الملل، سه مکتب اصلی را می‌توان برشمرد: مکتب واقع‌گرایی (realism)، مکتب لیبرالیسم، و مکتب برساخت‌گرایی (constructivism).

مکتب فلسفی واقع‌گرایی در سیاست بین‌الملل، اندیشه‌های هابز را ـ تقریبا بصورت دست نخورده ـ از یک جامعه و از روابط میان آدمیان در آن جامعه، به جهان و روابط کشورها در جهان شبیه‌سازی می‌کند. واقع‌گرایان معتقدند که نظام جهانی  بر مبنای «کمک به خود» (self-help system) شکل گرفته‌است.  در این نظام هر بازیگری  ( که البته از دید واقع‌گرایان تنها بازیگران در خور اعتنا در عرصه‌ی بین‌الملل کشورهای مستقل هستند) به دنبال افزایش دادن منافع خود است.  آنان همچنین منافع ملی کشورها را در تضاد ذاتی با هم‌دیگر فرض می‌کنند.  به همین جهت معتقدند  تنها راهی که می‌توان در روابط بین‌الملل بر تضاد منافع فایق آمد، به جهان نظم داد، و صلح میان کشورها را تضمین کرد از راه «موازنه‌ی قوا» است. تاکید واقع‌گرایان بر «موازنه‌ی قوا» آن‌قدر در شناخت آنان از روابط بین‌الملل، محوری است، که کنت والتز ـ پدر مکتب نئو رئالیسم ـ سه سال قبل در آخرین نظریات خود پیش از مرگ گفته بود  اگر ایران به یک نیروی نظامی اتمی تبدیل شود، با اسرائیل به موازنه‌ی قوا می‌رسد، و این موازنه‌ی قوا، صلح در منطقه‌ی خاورمیانه را بیشتر از قبل تضمین خواهد کرد.

لیبرال‌ها برای نظم جهانی نظری متفاوت دارند. آنان می‌گویند منافع بشری الزاما در تضاد با یک‌دیگر نیست.  به همین نسبت نیز منافع ملی کشورها الزاما در تضاد با یک‌دیگر نیست. ‌متفکران لیبرال معتقدند انسان‌ها/کشورها می‌توانند با «تعامل» (cooperation) به منافع خود بیفزایند.  از دید آنان برای غلبه بر آنارشی موجود در روابط بین‌الملل بجای موازنه‌ی قوا باید بر تاسیس «نهادهای بین‌المللی» تاکید کرد.  نهادهای بین‌المللی می‌تواند به روابط کشورها سامان بدهند و امکان «تعامل» را میان آنان فراهم آورند.  نقد متفکران لیبرال به واقع‌گرایان این است که آنان اصول لیبرالیزم را در عرصه‌ی داخلی قبول دارند اما  در روابط بین‌الملل از آن فاصله گرفته‌اند.

مکتب فکری برساخت‌گرایان بیشتر به توضیح رفتار خارجی کشورها بر مبنای ارزش‌ها و نرم‌های اجتماعی آنان در درون توجه دارد.  برساخت‌گرایان معتقدند ارزش‌های ایدئولوژیک می‌تواند سیاست خارجی یک کشور را به نحوی بسازد که الزاما با تعریفی که ما از منافع ملی آن کشور داریم تطبیق نکند. نقد برساخت‌گرایان به لیبرال‌ها و واقع‌گرایان این است که آن دو مکتب، کشورها را «بازیگران عاقل» (rational actors) فرض می‌کنند،  و این عقلانیت را بر مبنای تعریف کشورهای غربی از منافع ملی می‌سنجند. به همین جهت گاه نمی‌توانند برای رفتار غیرعقلانی یک کشور توضیح مناسبی ارایه کنند.  بعنوان مثال اسکات سیگن ـ متفکر برساخت‌گرا و استاد دانشگاه استنفورد که نظریاتش در مورد سیاست‌های اتمی مشهور است ـ معتقد است تلاش ایران برای دست‌یابی به سلاح اتمی به انگیزه‌ی موازنه‌ی قوا با اسرائیل قابل فهم نیست.  از نظر او  ارزش‌های ایدئولوژیک و «پرستیژ» نقش اصلی را در برنامه‌ی اتمی ایران بعنوان یک حکومت اسلامی دارد.

در این مقاله بطور خلاصه به معرفی زمینه‌های فکری و فلسفی در شکل‌گیری سیاست خارجی آمریکا پرداختیم. از جنگ جهانی دوم به این سو، مهمترین مکتب فکری که دیپلماسی آمریکا را شکل داده، مکتب واقع‌گرایی بوده‌است. اگرچه لیبرال‌ها هم توانستند با تاسیس سازمان ملل و دیگر نهادهای بین‌المللی سیاسی، اقتصادی و نظامی در نظم جهان نقشی بازی کنند، اما این نقش چندان پررنگ نبوده‌است.  در زمان جنگ سرد، مکتب واقع‌گرایی در مقایسه با دو مکتب دیگر، بهتر می‌توانست نظم جهانی را توضیح دهد.  در جهان دو قطبی بهترین ابزار برای برقراری صلح، «موازنه‌ی قوا» میان دو ابرقدرت شوروی و آمریکا شناخته می‌شد.  اگر چه ما این دوران را پشت سرگذاشته‌ایم، اما کماکان نفوذ واقع‌گرایان بر سیاست خارجی آمریکا ماندگار است.  به باور نگارنده دیدگاه واقع‌گرایی امروز دیگر نمی‌تواند با توان پیشین خود به حکمرانی بر اندیشه‌ی سیاسی در روابط بین‌الملل ادامه دهد و مالا به افول خواهد انجامید.

هنگامی که به مسئله‌ی بحران کنونی خاورمیانه و نقش آمریکا در آن می‌رسیم، تنها در صورتی می‌توانیم آینده‌ی آن را تا حدودی پیش‌بینی کنیم که بدانیم کدام‌یک از مکاتب واقع‌گرایی و لیبرالیزم نقش اصلی را در سیاست خارجی آمریکا بازی خواهند کرد.  در حال حاضر آقای اوباما از مکتب واقع‌گرایی متاثر است و مزیتی برای منافع ملی آمریکا در خاورمیانه نمی‌بیند.  اما لیبرال‌ها چنین برداشتی از منافع ملی آمریکا ندارند. بعضی از متفکران لیبرال معتقدند آمریکا ـ در نبود نهادهای بین‌المللی موثر و با ضمانت اجرایی ـ باید نقش پلیس جهانی را به عهده بگیرد و هر بحرانی در هر کجای جهان به منافع درازمدت آمریکا آسیب می‌رساند.  در مقاله‌ی بعدی به توضیحات بیشتری در این باره و بررسی «مزیت خاورمیانه» از دید منافع آمریکا خواهم پرداخت.

مهدی جلالی تهرانی مهدی جلالی تهرانی فارغ التحصیل رشته‌ی علوم سیاسی از دانشگاه برکلی در کالیفرنیا، و  رشته‌ی امنیت بین‌الملل و مطالعات خاورمیانه دانشگاه کلمبیا است. وی پژوهشگر و مدرس پیشین مرکز مطالعات ادیان و دموکراسی در دانشکده روابط بین‌الملل دانشگاه کلمبیا بوده است.

#آمریکا #مکتبفکریآمریکایی #دیدگاهنو #مهدیجلالیتهرانی #سیاستخارجیآمریکا

© 2020 New Vision Research Institute

  • White Facebook Icon