رونالد ریگان و فروریزی شوروی

در سراسر دوران جنگ سرد هیچ یک از روسای جمهور ایالات متحده همچون رونالد ریگان باعث وحشت و نگرانی کرملین نشدند. تا پیش از رونالد ریگان سیاست تمام روسای جمهور در واشنگتن، بر اساس تزهای جرج کنان متوجه مهار شوروی و از اساس دفاعی و واکنشی بود. ریگان اما به محض استقرار در کاخ سفید سیاست متفاوتی در پیش گرفت. او شوروی را امپراتوری شیطان نامید و اعلام کرد حالا دیگر نه زمان دفاع در برابر کمونیسم بلکه زمان سرکوبی و نابودکردن آن است. ریگان گفت شوروی تا به حال با یک مسابقه تسلیحاتی تمام عیار روبرو نشده و نخواهد توانست از عهده آن برآید، تنها به این صورت است که می توان مسکو را از ادامه سیاست سلطه جویی و خدعه زیر عنوان صلح و تنش زدایی بازداشت. او برای اولین بار در دوران جنگ سرد خطاب به مردم آمریکا گفت اگر صلح می خواهید، باید رژیم شوروی را تغییر دهید.

در تلگرام بخوانید

آناتولی دوبرنین سفیر شوروی در واشنگتن بعدها اظهار داشت: اوضاع و احوال در مسکو پس از شنیدن نخستین سخنرانی ریگان در کاخ سفید، تیره و تار شد. تا پیش از دوران ریگان این شوروی بود که معمولا با عملیات روانی و پروپاگاندای خود، دنیای غرب را به وحشت می‌انداخت. شوروی‌ها کنشگر و آزمایش کننده بودند و غربی‌ها پاسخ دهنده، بنابراین تصورش بسیار سخت بود که روزی فرا رسد که رهبری چون یوری آندروپوف از ترس حمله نظامی آمریکا خواب نداشته باشد و برژنف ناچار شود برای اولین بار بر سر کاستروی وحشت زده که خواهان تضمین امنیتی شوروی در مقابل حمله احتمالی ریگان بود، فریاد بکشد که ما اگر در یازده هزار کیلومتر دورتر از خاک خود با آمریکا درگیر شویم سر خود را به باد خواهیم داد.”

اما پیش از پرداختن به سیاست ریگان کمی به عقب برگردیم تا روشن شود در آن زمان جنگ سرد در چه شرایطی قرار داشته و پیش از آن چه مراحلی را پشت سر گذاشته است. اتحاد شوروی یک کشور معمولی نبود و خود را متعهد به صدور نظام سیاسی کمونیستی به سراسر جهان و الغای ابدی سیستم مالکیت خصوصی و دمکراسی پارلمانی می‌دانست. لنین هنگامی که چهار سال پس از انقلاب اکتبر با آغاز مراودات تجاری با قدرت‌های سرمایه‌داری موافقت کرد، تعبیر خود را از ماجرا چنین بیان کرد: سرمایه داران به خاطر سود نزدیک و کوتاه مدت، طناب دار خودشان را به ما خواهند فروخت.” استالین پس از پایان جنگ جهانی دوم به گروهی از رهبران کمونیست اروپای شرقی اظهار داشت جنگ اول جهانی بزرگترین کشور جهان را کمونیست کرد، جنگ دوم بلوک جهانی سوسیالیستی را پدید آورد و جنگ جهانی بعدی تمام جهان را کمونیست خواهد کرد.” چند سال بعد خروشچف در مجمع عمومی سازمان ملل خطاب به رهبران قدرت‌های غربی اعلام کرد: به آقایان سرمایه‌دار و و نمایندگانشان در اینجا اعلام می کنم، چه بخواهید و چه نخواهید تاریخ به نفع سیوسیالیسم پیش می‌رود و ما همه‌ی شما را دفن خواهیم کرد.” لئونید برژنف رهبر بعدی شوروی دکترین مشهور خود را چنین صورت بندی کرد: هرگاه حزب کمونیست به هر وسیله در کشوری قدرت را بدست آورد، این مسئله باید از نظر تاریخی برگشت ناپذیر تلقی شود.” این دکترین پایه نظری لازم برای تهاجم نظامی شوروی به کشورهایی نظیر مجارستان، چکسلواکی و افغانستان را فراهم می‌کرد.

اما مسکو از ضعف ها و کمبودهای فراوان خود در برابر ایالات متحده و بلوک غرب آگاه بود و در مورد رویارویی‌های مستقیم و حاد نگرشی واقع‌بینانه و کاملا محتاط داشت. آمریکا و متحدانش حدود چهار برابر بلوک شوروی قدرت اقتصادی داشتند و شوروی در جنگ جهانی دوم کمک‌های اقتصادی و نظامی هنگفت و سرنوشت سازی از آمریکا دریافت کرده بود. در این زمینه لنین و استالین آموزه‌های دقیقی را تدوین کرده بودند. لنین تقریبا تمام عمر خود را صرف تفکر درباره این موضوع کرده بود که چگونه باید دشمنی نیرومندتر از خود را با متدی نبوغ‌آمیز و مرحله به مرحله شکست داد، چگونه باید “به منتها درجه نیرو به کار برد”، چگونه باید از موقعیت ها و متحدین موقت سود برد، کجا باید پیش روی کرد و کجا باید توقف یا عقب نشینی؟ و بالاخره این که هیچگاه تحت تاثیر انگیزه‌ها و محرک‌های اخلاقی یا انسان دوستانه قرار نگرفت.

استالین معتقد بود که انقلاب پرولتری نتیجه شکاف در ضعیف ترین نقطه جبهه امپریالیستی است، بنابراین شوروی هر جا که فضا را برای پیشروی و توسعه طلبی مساعد می‌دید، با نهایت بی رحمی و بی هیچ ملاحظه ای پیش می رفت. همچون زمانی که استالین به نیروهایش دستور توقف داد تا آلمان‌ها شورش مردم ورشو را با کشتار صدها هزار تن و ویرانی کامل شهر سرکوب کنند. استالین با تکان دادن یک انگشت می توانست مانع وقوع این فاجعه وحشتناک شود اما او ترجیح داد بدنه اجتماعی و تشکیلات نهضت مقاومت غیر کمونیست لهستان از میان برود. بعدها نیروهای شوروی هنگام ورود به لهستان هفت هزار رهبر و فعال سیاسی غیر کمونیست لهستانی که می توانستند در راه تحقق برنامه استالین برای لهستان مشکل ساز شوند را ربودند. دیگر هیچگاه اثری از آنان بدست نیامد. این برنامه با کمی شدت و ضعف در تمام کشورهای اروپای شرقی تکرار شد.

در مقابل هنگامی که مسکو با مقاومت جدی غرب روبرو می‌شد، عقب‌نشینی می کرد و منتظر فرصت مناسب بعدی باقی می‌ماند، مانند زمانی که در سال ۱۹۴۶ پس از پیغام تند و خشن ترومن، به سرعت نیروهایش را از شمال ایران تخلیه کرد و یا هنگامی که برنامه‌اش برای تصرف برلین غربی با محاصره غذایی شهر در سال ۱۹۴۸ از طریق پل هوایی قدرت‌های غربی شکست خود، عقب نشست و منتظر فرصت بعدی ماند. در پیکار جهانی شطرنج وار شوروی با غرب چند مرحله مهم قابل تشخیص است: یکی سال ۱۹۴۹ که شوروی به بمب اتم دست یافت و انحصار اتمی آمریکا را شکست. در همین سال کمونیست‌ها هم در چین قدرت را به دست گرفتند. استالین که پیشروی در اروپا را فعلا بسیار خطرناک می‌دانست، شرایط را مناسب تشخیص داد تا در شرق آسیا دست به حرکتی تهاجمی بزند که هم نخستین کشورگشایی کمونیستی در دوران جدید جنگ سرد بود و هم آزمایش مناسبی از اراده مقاومت بلوک غرب. بدین ترتیب به کیم ایل سونگ رهبر کره شمالی چراغ سبز داد که به کره جنوبی حمله کند. در همین دوره بود ایالات متحده و متحدانش دست به بسیج گسترده نیروهای نظامی خود زده و پیمان ناتو را تاسیس نمودند. در این دوره اتحاد شوروی هنوز عقب ماندگی راهبردی قابل توجهی نسبت به بلوک غرب داشت، چرا که سلاحی در اختیار نداشت که بوسیله آن بتواند بمب‌های اتمی خود را به خاک آمریکا برساند در حالی که بمب‌افکن‌های آمریکا و ناتو می‌توانستند به راحتی به هر نقطه از خاک شوروی دست یابند.

دوره بعدی از سال ۱۹۵۷ آغاز می‌شود. سالی که شوروی ها در اقدامی تاریخی ماهواره اسپوتنیک را با موشک جدید سیمورکا به فضا فرستادند. موشک سیمورکا قادر بود کلاهک اتمی را به خاک آمریکا برساند، بنابراین دسترسی ناپذیری و مصونیت استراتژیک ایالات متحده از میان رفته بود. پس از این دوران پر جنب و جوش و تهاجمی خروشچف آغاز شد. او تلاش می کرد بدون صرف هزینه اقتصادی خیلی زیاد و یا ریسک بالا، با تبلیغ، هیاهو و تهدید پی در پی در چند مورد حساس مانند برلین غربی غرب را مرعوب کرده و پیروزی‌های پر سر و صدایی بدست آورد. او حساب کرده بود که این پیروزی ها می‌تواند موجب دلگرمی کمونیست‌ها در سراسر جهان برای فتح مواضع کلیدی جدید باشد. خروشچف به طور جدی باور داشت که اقتصاد شوروی در دهه هفتاد میلادی به آمریکا رسیده و آن را پشت سر خواهد گذاشت. علیرغم هیاهو و التهاب بسیار او به هدف اصلی اش یعنی تصرف برلین غربی دست نیافت. خروشچف تنها توانست با کشیدن دیوار برلین مانع از انحلال اتوماتیک آلمان شرقی شود که تمام نخبگان و تحصیلکردگانش در حال فرار به آلمان غربی بودند.

خروشچف پس از ناکامی در ماجرای برلین دست به آخرین زورمایی خود با واشنگتن در خاک کوبا زد و با مستقر کردن موشک‌های اتمی خود در آنجا، خطرناک ترین بحران تاریخ جنگ سرد را رقم زد. هدف شوروی این بود که حضور موشک‌های خود را در کوبا را به واشنگتن تحمیل کند، همانطور که شوروی سال‌ها در تیررس موشک های آمریکایی مستقر در ترکیه و ایتالیا قرار داشت. اما خروشچف در نهایت جا زد و ناچار به عقب نشینی شد. در آن زمان هنوز تعداد کلاهک‌ها و موشک‌های اتمی شوروی خیلی از آمریکا کمتر بود و نیروی دریایی شوروی هم کوچکتر از آن بود که بتواند در درگیری احتمالی در کارائیب از پس نیروی دریایی آمریکا برآید. خروشچف پس از این ناکامی تغییر رویه داد و به کاهش تنش‌ها و بهبود روابط با غرب علاقه‌مند شد.

جان کندی هم از این امر استقبال کرد. ناکامی‌های استراتژیک و ناتوانی اقتصاد شوروی در نیل به اهداف بلندپروازانه خروشچف ظاهرا او را به نتیج جدیدی رسانده بود. او در پاسخ به نظامیان شوروی که خواهان افزایش بودجه نظامی در واکنش به ناکامی کوبا بودند، گفته بود: اگر یک رقابت تسلیحاتی تمام‌عیار رخ دهد، ممکن موجب فروپاشی سوسیالیسم و بازگشت نظام سرمایه داری به کشور ما گردد.” اما ناکامی خروشچف در کوبا از لحاظ سیاست داخلی برایش خیلی گران تمام شده بود. جناح اصلی و محافظه‌کار حزب به همراه نظامیان به شدت از ماجرای کوبا آزرده و خشمگین شده بودند. آنها که هرگز خروشچف را به این خاطر نبخشیده بودند، در سال ۱۹۶۴ او را برکنار کرده و استراتژی نوینی در پیش گرفتند. آنها می‌خواستند به جای سیاست پر هیاهو و بلوف آمیز خروشچف، از طریق افزایش بی سابقه قدرت نظامی شوروی بر بلوک غرب فائق آیند.

در تلگرام بخوانید

#دیدگاهنو #طوسطهماسبی #فروپاشیشوروی

© 2020 New Vision Research Institute

  • White Facebook Icon