دینداران لیبرال؛ صحیح مهجور در برابر غلط مشهور







سجاد نیک آیین- لیبرالیسم از مکاتبی است که تقریباً در اکثر مقاطع تاریخی کشور ما در شمار سیاهۀ بلند بالای فحش های سیاسی بشمار می رفته است، آنچنانکه حتی باورمندان غیر مذهبی به این اصول هم در سایۀ سنگین عرف سیاسی واجتماعی موجود نتوانسته یا نخواسته اند که به جوهر اندیشه های لیبرالیستی شان اعتراف کنند، تا چه رسد به دینداران شیعه. حکومت تاریخی اندیشه های منحط چپ  بر روح فردی واجتماعی ما ایرانیان، فرصت تفکری عمیق تاریخی  دربارۀ گزاره های بدیهی نمایی همچون عدالت اجتماعی وصور کلی وحزئی وراهکارهای تحقق خارجی آن را به غایت دشوار ساخته است.

البته ضریب تراوایی ما ایرانیان به دلایلی در برابر این اندیشه ها بالاتر بوده است که در این میان مقال فرصت بحث وبازشکافی اش نیست، اما قدر مسلم آنکه همین ضریب تراوایی بالا در تقبل اندیشه های اسلام سیاسی از یک طرف واندیشۀ چپ از سوی دیگر، دیدگاه قیم مآبانۀ پدر، حکومت، مراجع مذهبی ودیگر نهادهای قدرت را به رسمیت شناخته بل مشروعیت هم داده است.


فارغ از ما به ازاهای سیاسی باور به این نظریه ها که ابعاد فاجعه بارش تا به امروز هم دامان ایرانیان را گرفته است، اما در سطحی عمیق تر تسلط این اندیشه ها به مثابۀ بازتولید اندیشه های پدرسالارانۀ نافی حقوق طبیعی وتقویت کنندۀ مفهوم خیر جمعی در برابر قربانی شدن حقوق طبیعی فردی بوده است.


البته بداقبالی تاریخی ما ایرانیان از آنجایی آغاز شد که در کشور ما برخلاف اروپا وبعدها آمریکا که دینداران مسیرشان را از دین باوران جدا کرده بودند ومتدینین (ونه دین باوران) به یاری مدرن کردن جامعه برآمدند، در ایران تفکیک میان دینداری به معنای اعتقاد شخصی به دین در کنار زندگی روزمرۀ مدرن ودین باوری به معنای باور عمیق به امکان تلائم میان دین ومقتضات دنیان مدرن امکان حیات نیافت.


در پیوند نامیمون دین باوری و سیاست، به جای نگاه خوش بینانه به نهاد انسان، اندیشۀ دینداری مدرنِ مبتنی برنگاه خوش بینانه به ذات بشر وبه رسمیت شناسندۀ حقوق طبیعی انسان به محاق رفت. اسلام سیاسی زمینه های بی اعتمادی به نهاد پاک انسانی که قرآن کریم آنرا فطره الله التی فطر الناس علیها توصیف کرده است، فراهم ساخت ودر عوض جنبۀ عارضی ظلوما جهولایی انسان  را  در مقابل جوهر پاک وخیراندیش انسانی برجسته ساخت تا اندیشۀ چپ هم به یاری این اندیشۀ ارتجاعی آمده ودر نهایت به بهانۀ رسیدن به خیر جمعی آزادی وارادۀ انسانی مصادره شود. برساختن مفهومی به نام ذات ونهاد انسانی ونسبت دادن شرارت های عالم به این بدنهادی فطری آدمیان در عمل همواره کنندۀ مسیر مصادرۀ آزادی های فردی واجتماعی ومصادرۀ حقوق طبیعی بوده است.


دیکتاتوری دینی به طور عام و استبداد مذهبی به شکل خاص زاییدۀ بلاواسطۀ باورمندی به این بدسرشتی ذاتی انسانهاست. تشابه غریبی میان این اندیشمندان دو سوی این اتحاد بویژه در عصر حاضر ودر ایران معاصر، ایران آیت الله خمینی وچپ های البته رانده شده از میدان بازی می توان یافت.


آیت الله خمینی حتی در آنچه تحت عنوان عرفان در کتاب سرالصلاه خود در توصیف آدمی بیان میکند، به روشنی از نگاه حقیقی اش به آدمی پرده بر میدارد ومی گوید:

” اى بیچاره انسان، چقدر مخلوق ضعیف بى‏مایه‏اى هستى؛ تو باید فخر عالم امکان و خلاصه کون و مکان باشى؛ تو آدم زاده‏اى، باید معلّم اسماء و صفات باشى؛ تو خلیفه‏زاده‏اى، باید از از آیات باهرات باشى- «تو را ز کنگره عرش مى‏زنند صفیر». «۱۳۵» بدبخت ناخلف…” (آداب الصلوه(آداب نماز)، متن، ص: ۸۹)


طبیعی است که این نگاه به ذات انسانی حقی برای این انسان دون مایه قائل نمی شود، تا چه رسد به اینکه این حق را طبیعی ودارای منشأیی الهی بداند. در این نگاه انسانها به مثابۀ گوسفندانی هستند که مصباح ها وعلم الهدی ها از سوی خدای آسمانها مأموریت یافته اند که او را از منجلاب ضعف وبی مایه گی بیرون کشند وبا ضرب چماق هم که شده این انسان را به بهشت ببرند. تو گویی در هیچ کجای قرآن ذکر نشده که ولقد کرمنا بنی آدم.


آیت الله خمینی تا واپسین سالهای عمر با این بی اعتمادی دست به گریبان است. وی براساس همین نگاه بدبینانه به بشر، وی را در تشخیص خوبی وبدی وصلاحش ناتوان می بیند ودر نهایت قیمومیت قشری خاص از روحانیت را بر ارادۀ جمعی وتشخیص خرد جمعی نتیجه می گیرد. وی با صراحتی خاص از ضرورت دخالت روحانیت برای نجات فلسفه، اخلاق، فقه، اقتصاد وغیره از منجلابی که این انسان هیولا صفت ساخته است سخن می گوید، وی حتی بقای دیانت را در گرو حضور روحانیت وپاسداری آنان از اسلام می داند.


” ما مى‏بینیم که این اسلام را به همه ابعادش روحانیون حفظ کرده‏اند، به همه ابعادش. یعنى معارفش را روحانى حفظ کرده، فلسفه‏اش را روحانى حفظ کرده، اخلاقش را روحانى حفظ کرده، فقهش را روحانى حفظ کرده، احکام سیاسیش را روحانى حفظ کرده. همه اینها با زحمتهاى طاقت فرساى روحانیین محفوظ شده الآن که شما یک همچو فقه غنى‏اى مى‏بینید که فقه شیعه غنى ترین فقهى است که در دنیا هست، غنى. قانونى که با زحمتهاى علماى شیعه توضیح و تفریع شده است، غنى ترین فقه است، غنى ترین قوانین است در دنیا. قانونى در دنیا به این غنا نیست قوانین دیگر، آنهایى که آسمانى است البته غنى بوده، آنها دیگر به ما نرسیده؛ آنهایى که زمینى است و اهل زمین درست کرده‏اند، اینها به اندازه همان ادراکات ضعیفى که اگر چنانچه مغز انسان را- در روایت است- یک گنجشک بخورد سیر نمى‏شود،  با این مغزها درست شده است، آنهایى که مغزهایشان درست کار مى‏کند، آنهایى که درست کار نمى‏کند که اطلاع ندارند. همه اینهایى که اینها درست کرده‏اند ناقص است. در هر جایى که این قوانین درست شده است یک قوانین ناقصى است. (صحیفه امام، ج‏۳، ص: ۲۳۹).

در این نگاه قیم مآبانه انسانیت “شدنی” وامری “مستقبلی” نه “بودنی” ومربوط به گذشته و”پاس داشتنی”، یعنی پس از طی مراحلی از کمال بدست می آید وراهکار رسیدن به آن هم لابد ” پیر طریقت” و”مراد” و “روحانیت حکومتی” است. انسان چون در ذات وگوهر خود واجد شرارت وبدی هاست، درخور وشایستۀ تحمل رنج ومصیبت ودرد است تا از رهگذر ریاضت ومجاهدتهای دروغینی که برساختۀ اندیشه های بیمار مازوخیسمی وسادیسمی است، به تعالی وانسانیت برسد. درست در نقطۀ مقابل تعالیم انبیا واولیایی که حتی تحریفات تاریخی هم نتوانسته است بهره مندی واصرار آنها در نمایاندن این بهره مندی از برخی مظاهر دنیوی وتلاش برای تقنین آنها را به بوتۀ فراموشی بسپارد.


در نگاه دینداران لیبرال وبارومندان به حقوق طبیعی، اولاً مشیت الهی بر آن قرار گرفته است که انسان در انتخاب خود آزاد باشد، اما در عین حال این آزادی واجد مسئولیتی باشد که پرسش از آن به جهانی دیگر موکول می شود. ثانیاً هدف از خلقت انسان شدن نیست، بلکه حفظ گوهر انسانی است که تمامی انسانها از بدو تولد از آن برخوردارند وتمامی تلاشها علیرغم افت وخیز وفراز وفرودها معطوف به حفظ این گوهر ناب انسانی است. در این اندیشه پیامبران مسیطر، چیره وبرتری جو، نیستند بلکه مذکر، یادآوری کننده وراهنما هستند. نقش پیامبران نمایاندن راه است ونه راه بردن وراهبری!

جوهر این نگاه برپایۀ به رسمیت شناختن منشأ حقوق طبیعی یعنی ارادۀ الهی است. انسانها بواسطۀ اینکه مشیت الهی بر پاک نهادی شان قرار گرفته است، واجد حقوقی هستند که منشأ آنها طبیعت وسرشت انسانی است که خدای عالم مأموریت نوع انسان را شایسته بهره مندی از این حق قرار داده است. برپایۀ چنین تبیینی فلسفۀ بعثت پیامبران نه اکراه مردمان در دینداری وبه زور به بهشت فرستادن آنان، بلکه تشویق شان به بازگشت به خویشتن ومشارکت در این تجربۀ جمعی بشر برای رسیدن به سعادتمندی وافزودن بعدی اخروی به این مانیفست رستگاری است. این نگاه مبنای فکری مسلمان لیبرال ( ونه لیبرالیسم اسلامی) را تشکیل می دهد.


© 2020 New Vision Research Institute

  • White Facebook Icon